زندگی همین است...

 

برای روزگاری كه می‌گذرد،
تو بهترین بهانه‌ای

زندگی همين است؛
بوییدن جهان
از دست‌های تو...

 

✣ آذین پژوهش

 

غم نیست

 

عصیان خلایق ارچه صحرا صحراست،
در دشت عنایت تو، یک برگِ گیاست

هرچند گناه ماست کشتی کشتی
غم نیست که رحمت تو دریا دریاست...

 

✣ آذری توسی

 

لشکر شکست‌خورده

 

در پی کدام فتح نو، صف کشیده چشم‌های من؟
می‌شود به جنگِ تازه بُرد، لشکر شکست‌خورده را؟!

 

✣ آذر نادی

 

گوش به حرف دگران است تو را!

 

درد دل گویم و بر طبع گران است تو را
چه کنم؟ گوش به حرف دگران است تو را!

مکن انکار دلم اینهمه، انگار که رفت
وز پسِ دیده به حسرت نگران است تو را

غیر می‌خواهدم از کوی تو آواره کند
وای بر حالم اگر میل بر آن است تو را

گر شبی با منِ غمگین گذرانی، چه شود؟
ای که ایام به شادی گذران است تو را!

آذری را که کنون از نظر انداخته‌ای
یکی از جمله‌ی خونین‌جگران است تو را...!

 

✣ آذر بیگدلی

 

چهره‌ات ز یاد من نمی‌رود

 

چهره‌ات ز یاد من نمی‌رود

دور می‌شوی، ولی
یک نفر شبیه تو
زل زده به چشم‌های خیس من
تو نرفته‌ای؛ نشسته‌ای
توی قاب خاطرات من

پاک می‌شود دلم
از غمِ هزار درد
آخ! داغِ رفتنت
نه خاک می‌شود، نه سرد...

 

- ✣ - آذر آزادی - ✣ -

 

در انتظار آمدنت می‌مانم

 

آن روز كه می‌رفتی
كاسه‌ی آبی نبود
اما خورشيد
پشت سر تو
نور می‌پاشيد

شبِ نبودنت هم، ستاره‌ها
بالای سرت آواز خواندند

در انتظار آمدنت می‌مانم
تا وقتی می‌آيی
فرشی از خورشيد
با نقشی از ستاره‌ها
زير پايت پهن كنم...

 

✣ آتین گُلیان

 

شهره‌ی ایران

 

آنكه بر خوانِ غمِ عشق تو مهمانم كرد
خاطرش شاد كه شرمنده‌ی احسانم كرد

گفته بودم كه ننوشم مِی و عشرت نكنم
فصل گل آمد و از گفته پشیمانم كرد!

جان من از مرضِ عشق به فرمان تو شد
نازم آن درد كه شایسته‌ی درمانم كرد

هدهدِ باد صبا، نامه‌ی بلقیس‌وَشی
بر من آورد و از آن نامه سلیمانم كرد

آنكه از برگِ گلش، خار خَلَد بر كف پا
چشم بد دور كه جانِ سر م‍ژگانم كرد

گر دلت سنگ بُود، می‌شود از غصه کباب
گر بگویم که فراق تو چه با جانم کرد

دوش، از زلفِ شكن در شكنت، باد صبا
بس كه آشفته به من گفت، پریشانم كرد

بی تو ای غنچه‌دهان! سِیر گل و گردشِ باغ
غنچه‌سان، تنگ‌دل و سر به گریبانم كرد

آفرین بر قلمِ شهدفشانت "آتش"!
كه ز شیرین‌سخنی شهره‌ی ایرانم كرد...

 

✣ آتش اصفهانی