یکدم نظری به سویم افکن

 

ای دلبر نازنین و طنّاز!
تا کِی به من از جفا کنی ناز؟

ناز از تو خوش و نیاز از من
اما صنما، نه بیش از این تاز!

رخسار نهان، از این زیاده-
-خوش نیست؛ ز ماه، بُرْقَع انداز

یکدم نظری به سویم افکن
بیمارِ غمت ز مهر بنواز

گرچه بُودم نهان غم تو
اما رخِ زرد گشته غمّاز...

 

✣ آبق چالشتری ✣

 

خوش است...

 

در کفَش خنجر به قصدِ سر خوش است
این سر اندر زیر آن خنجر خوش است

راه عشق است این، نه راه صومعه
رهروِ این راه را رهبر خوش است

کشته‌ی خنجر شدن آسان، ولی
بر سر کوی چنان دلبر خوش است

اکبر و اصغر بُود یکسان در او
کشته‌ی او -اکبر و اصغر- خوش است...

 

✣ آبق چالشتری ✣