یک صخره مرا بس

 

یک صخره مرا بس که رَوم چنگ بسایم
حکمم چو پلنگی‌ست که معشوقه‌ی ماهم...!

 

✣ آرزو پناهی ✣

 

رفیق

 

مرگِ میانِ قاب را پروانه می‌فهمد رفیق
خاکِ درونِ خانه را ویرانه می‌فهمد رفیق

من در شعور آب‌ها، آیینه‌ها غرقم؛ ببین
گیجی ممتد را فقط دیوانه می‌فهمد رفیق

وقتی درون بغض‌های لعنتی گم می‌شوی
آن لحظه، سر را سرزمین شانه می‌فهمد رفیق

ابری شده این روزها زندانِ گل‌های قشنگ
حس طلوع نور را گلخانه می‌فهمد رفیق

در خود فرو رفتم ولی با گریه می‌خندم عزیز
لبریزِ خون را پیکرِ پیمانه می‌فهمد رفیق

یک "من" درون شعرهای صورتی جان می‌دهد
این درد را با "آرزو" بیگانه می‌فهمد رفیق...

 

✣ آرزو پناهی ✣

 

باید ببارم بی‌هوا

 

باید این احساسِ در دل مانده را پنهان کنم
این شکستن‌های بر جا مانده را درمان کنم

عاشقت باشم ولی عمداً فقط دورت کنم
له‌شدن‌های غرورم را کمی جبران کنم

رشد کرده در درونم ریشه‌ای با نام تو
در نظر دارم تبر بردارم و ویران کنم

خسته‌ام از این نقاب لعنتی بر چهره‌ام
نه! نمی‌خواهم تو را در بودنم کتمان کنم

ابرِ بغض‌آلوده‌ام؛ باید ببارم بی‌هوا
در توانم نیست باران باشم و پنهان کنم...

 

✣ آرزو پناهی ✣

 

کوتاه

 

کوتاه می‌نویسم
تا کوتاه بیایم از
همه‌ی بلندپروازی‌هایم...

 

✣ آرزو پناهی ✣

 

تمام دنیای من

 

باد، یاد تو را
پاییز، بوی تو را
سنگ، قلب تو را
رعد، اخم تو را
رویا، حس تو را
و باران، نام تو را
برایم زنده می‌کند...

حالا فهمیدی چرا
تمام دنیای منی؟

 

✣ آرزو پناهی ✣

 

دوزندگی

 

دوزندگی را خوب بلدی؛

بیا
دو زندگی را به هم بدوز...

 

✣ آرزو پناهی ✣

 

تصویر زندگی

 

تصویر زندگی
همیشه بالاتر از تخیل آب بود

شاید تحلیل دنیا
چیزی فراتر از پندار اقاقیا
در ذهنم نقش می‌بست

اما هرچه بود
نه نسیم بانیِ نوازش بود
و نه طوفان عامل ویرانی

یک جای این اندیشه
مرا به آینه می‌خواند...

 

✣ آرزو پناهی ✣

 

این كجا و آن كجا...

 

آرامش تو
و طوفان من؛
-هر دو مغرور-
اما این كجا و آن كجا...

 

✣ آرزو پناهی ✣