نارفیقان

 

کاشکی هرگز نبیند کس ز دست دشمنان
آنچه من با چشم خود از نارفیقان دیده‌ام...

 

✣ آرزو صفایی ✣

 

تا به کِی؟

 

ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺑﯽﺑﻬﺎﺭﯼ
ﺟﻬﺎﻥ ﻣﯽﻟﺮﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﯽﻗﺮﺍﺭﯼ

ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺟﻤﻌﻪﺍﯼ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ!
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﺎ ﺑﻪ کِی ﭼﺸﻢﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ...؟

 

✣ آرزو صفایی ✣

 

همه از یک تباریم...

 

من و تنهایی و تنهایی و من
من و دلتنگی و دلتنگی و من

همه از یک تبار و یک قماشیم
من و خاموشی و خاموشی و من

 

✣ آرزو صفایی ✣

 

زمین خواهد خورد

 

این جاده بدون تو کمین خواهد خورد
پیشانی این کویر، چین خواهد خورد

عشق تو ستون آسمان است و زمین
بی روی تو آسمان زمین خواهد خورد

 

✣ آرزو صفایی ✣

 

انگار که عاشق شده‌ای!

 

با بغض موافق شده‌ای دلتنگی
چون آینه صادق شده‌ای دلتنگی

در خویش فرو رفته‌ای و از من دور
انگار که عاشق شده‌ای دلتنگی!

 

✣ آرزو صفایی ✣

 

پنجره

 

هرچند همیشه خالی از خاطره بود
تا روز شکستنش پر از دلهره بود

هر روز کسی در او به من می‌نگریست
آیینه برای چشم من پنجره بود...

 

✣ آرزو صفایی ✣

 

غمنامه

 

از آب در این دشت کویری گفتن
از زینب و از داغ اسیری گفتن

غمنامه‌ی آزادگی و تشنگی است
از هیبت عباس و دلیری گفتن...

 

✣ آرزو صفایی ✣

 

زخم

 

نمانده در غزل من کرانه‌ای جز زخم
نبوده مستی من از شبانه‌ای جز زخم

من از کشاکش زنجیر و زلف می‌آیم
ببخش اگر که ندارم نشانه‌ای جز زخم

اگر که واژه به واژه نشسته در خون است
نبوده این غزلم را بهانه‌ای جز زخم

کسی نیامده جز شب به بغض بالینم
نخوانده در شب شعرم ترانه‌ای جز زخم

دلم در آتش و خون و جنون جلا خورده‌ست؛
نگاهِ تیغ ندارد زبانه‌ای جز زخم...

 

✣ آرزو صفایی ✣

 

دلِ ناقابل

 

با آنکه سرشتند ز عشقت گِل ما را
یکبار نخواندی دل ناقابل ما را

گرداب‌ترین خانه به دوشیم که انگار
بر موج بنا کرده خدا منزل ما را

انگار قرار است در این معرکه‌ی مرگ
بر مرکبِ عریان بنشانی دل ما را

آشفت شبی موجِ دو گیسوی بلندت
آرامش بی‌دغدغه‌ی ساحل ما را

جز نام پر از شور و شرار تو نیامد
شمعی که به آتش بکشد محفل ما را

ما کولیِ گم‌گشته‌ی صحرای جنونیم
در خواب رها کرده شبی قافله ما را

نقشی به جز از ساغر و مستی نپذیرد
هر کوزه‌گری آب بگیرد گِل ما را...

 

✣ آرزو صفایی ✣

 

دلگیرم...

 

سیرم از زندگی و از همه‌كس دلگیرم
آخر از این‌همه دلگیری و غم می‌میرم

پُرم از رنج و شكستن، ‌دلِ خوش سیری چند؟
دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم

هر كه آمد، دل تنهای مرا زخمی كرد
بی‌سبب نیست که روی از همه‌كس می‌گیرم

تلخیِ زخم زبان و غم بی‌مهری‌ها
اینچنین كرده در آیینه‌ی هستی پیرم

بس كه تنهایم و بی‌همنفس و بی‌همراه
روزگاری‌ست كه چون سایه‌ی بی‌تصویرم

دلم آنقدر گرفته‌ست، خدا می‌داند
دیگر از دست دلم هم -به خدا- دلگیرم...!

 

✣ آرزو صفایی ✣