سیرم از زندگی و از همه‌كس دلگیرم
آخر از این‌همه دلگیری و غم می‌میرم

پُرم از رنج و شكستن، ‌دلِ خوش سیری چند؟
دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم

هر كه آمد، دل تنهای مرا زخمی كرد
بی‌سبب نیست که روی از همه‌كس می‌گیرم

تلخیِ زخم زبان و غم بی‌مهری‌ها
اینچنین كرده در آیینه‌ی هستی پیرم

بس كه تنهایم و بی‌همنفس و بی‌همراه
روزگاری‌ست كه چون سایه‌ی بی‌تصویرم

دلم آنقدر گرفته‌ست، خدا می‌داند
دیگر از دست دلم هم -به خدا- دلگیرم...!

 

✣ آرزو صفایی ✣