با آنکه سرشتند ز عشقت گِل ما را
یکبار نخواندی دل ناقابل ما را

گرداب‌ترین خانه به دوشیم که انگار
بر موج بنا کرده خدا منزل ما را

انگار قرار است در این معرکه‌ی مرگ
بر مرکبِ عریان بنشانی دل ما را

آشفت شبی موجِ دو گیسوی بلندت
آرامش بی‌دغدغه‌ی ساحل ما را

جز نام پر از شور و شرار تو نیامد
شمعی که به آتش بکشد محفل ما را

ما کولیِ گم‌گشته‌ی صحرای جنونیم
در خواب رها کرده شبی قافله ما را

نقشی به جز از ساغر و مستی نپذیرد
هر کوزه‌گری آب بگیرد گِل ما را...

 

✣ آرزو صفایی ✣